اشعاری زیبا از فاطمه کیانی

اشعاری زیبا از فاطمه کیانی
سلام خدمت همه دوستان از اينکه قابل دونستيد و به اينجا اومديد متشکريم

ابزار ساخت متن هاي متحرک

see you

     از نامه سیاه نترسم که روز حشر

                                                               با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم


لطفا از تمام مطالب دیدن کنید و نظر بدهید


آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان مطلب تعداد پاسخ ها تعداد بازديد ها آخرين پست دهنده
پخش کننده انواع چوب روسی با قیمت مناسب در تهران 0 2 sanaseo
در اجاره آپارتمان مبله در تهران دقت کنید 9 225 farnazz
مهم ترین مرکز فروش پالت چوبی با دوام کجاست؟ 0 4 sanaseo
قیمت پرفکت مانی 0 5 amotaghi1
آغاز به کار کسب و کار نوین تهران سوئیت در تهران و سراسر کشور 3 252 maral
تام باهر وارد کننده کوپلینگ 0 8 tambaher
قند رژیمی چیست؟ 1 18 shabgard
روش های صادرات کشمش پلویی 0 8 lemonn

صبر من لبریز شو این کوچه را باران نمی گیرد دگر 

برگ خنجر خورده از پاییز اصلا جان نمی گیرد دگر

 

تشنه مرگم مرا سیراب کن یا خواب کن ساقی من 

زندگی با من سر سازش ندارد هیچ هم آسان نمی گیرد دگر 

 

چشم هایم خشک گشته چون کویری دور از باران تو

اشک هم انگار از من رفته او دامان نمی گیرد دگر

 

در تب عشقی که می سوزاند این قلب مرا جان می دهم 

راه من اما از این رفتن شبی پایان نمی گیرد دگر

 

شد حراسان یار ما با خواندن اسرار ما تنها شدم 

قلب من اما سراغی غیر از آن جانان نمی گیرد دگر

#فاطمه کیانی

خواستم برایت شعر بنویسم

نمیدانم کجای این غزل ایستاده ای

که قافیه بهم خورده است

ردیف بودنم را گم کرده ام

سپید میگویم

وقتی پنجره خواب است

و دستی لای موهایم

زندانی میشود

دلبرگونه بافته ای

شانه دیگر به کار من

نمی آید غم را اگر تو نهادی

بماند بهتر است

زلف پریشان من را نبند

به گره کور تقدیر

من اگر بخواهم 

با همین بافته اش هم شلاقی

میزنم برفکرها

بحث میکنی اما بمان

میترسم دنیا بخوابد

در سکوتی که لب نمی زند

بغض ها زندانیست

هوای گریه کردن روی یک شانه

تمنای کمیست

اما محال...

دیوار ها ریخته اند...

#فاطمه کیانی

 

بارانی ام را بده

میخواهم به جنگ بروم

کمی با باران سر ستیز دارم

کوله ام مملو از نرسیدن هاست

تا ته جاده ی آمدنت 

راهی نیست

تو که نیامدی

من میرسم اما به تو یا سرابی

که به چشمم تاب انداخت ،شبی

راهی این سفرم

بدون بلیطم کاش قافله ی تقدیر

پیاده ام نکند

از خیالت که بیرون آمدم

پنجره را باز کردم

یک نفر در باران قدم میزد

سایه ای انداخت روی دیوار

خانه ام ، عبوری کرد 

در ذهنم ،چه دلتنگی مغروری

نمیریزد دمی بیرون

و فریادی بر نمی آرد

سکوتی تلخ حاکم شد

که در دل میزند فریاد

نرو با من بمان ،که من

تنهای تنهایم 

در این غربت فقط من مانده ام

با خاطرت،فنجان من یخ میزند

تب من بالا رود ،احساس من

اما چه سود؟؟

خواب من بیدار شو

کابوس تلخی دیده ام من

هم به تو نمیرسم مثل غم که

خانه ات را گم کرده بود

#فاطمه کیانی

 

سایه ام ترسیده است

چوب چوپانی به دنبالم دوید

گرگواری ،چشمک زده

گوسفندی را درید

سگ گله استخوان را میجوید

در کناری خسته شد

چوپان،دنبال آدم ها دوید

سوز سردی در تنم

بوی عطرت را دمید

دیوانه شد چوپان

چه سود؟؟

دستِ گرگی جیب سگ پر کرده بود

خون در پیراهن یوسف دمید

چوپان هم چنان 

چوبی به دست 

دنبال آدم میدوید

#فاطمه کیانی






طبقه بندي: ادبی، شعر نو، غزل، شعر کلاسیک،
برچسب ها:فاطمه کیانی، کیانی، فاطمه،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 6 نفر مجموع امتياز : 26
تعداد بازديد مطلب : 17

[ یکشنبه 02 آذر 1399 ] [ 17:58 ] [ گلبرگ ]

[ نظرات () ]

خوش آمدید

برای دیدن مطالب بیشتر به صفحه بعد بروید

مجله اينترنتي دانستني ها ، عکس عاشقانه جديد ، اس ام اس هاي عاشقانه
از ما حمايت کنيد
به s-e-you امتياز دهيد