close
تبلیغات در اینترنت

پيکاسو و آغاز سبک کوبيسم

پيکاسو و آغاز سبک کوبيسم
سلام خدمت همه دوستان از اينکه قابل دونستيد و به اينجا اومديد متشکريم

ابزار ساخت متن هاي متحرک

see you

     از نامه سیاه نترسم که روز حشر

                                                               با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم


لطفا از تمام مطالب دیدن کنید و نظر بدهید


آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان مطلب تعداد پاسخ ها تعداد بازديد ها آخرين پست دهنده
طراحی سایت مرزداران 0 2 forouzan99
طراحی سایت آمل 0 2 forouzan99
طراحی سایت سیدخندان 0 5 forouzan99
طراحی سایت سبلان 0 4 forouzan99
طراحی سایت اشتهارد 0 4 forouzan99
طراحی سایت شریعتی 0 5 forouzan99
با لوازم اضافه(دست دوم خود)چه کار کنیم. 0 6 sangriz
طراحی سایت نیایش 0 8 forouzan99

پيکاسو و آغاز سبک کوبيسم
نويسنده: سارا رمضاني

در 25 ماه اکتبر سال 1881، پابلو روييزپيکاسو، فرزند دون خوزه روييز پيکاسو و ماريا پيکاسو لوپز، در مالاگا واقع در جنوب اسپانيا به دنيا مي آيد.

پدر او، دون خوزه، نقاش بود که در مدرسه ي هنرهاي زيبا، طراحي تدريس مي کرده. پابلو پيکاسو که هر دم تغيير روش در کارش داشته است، در ناکجااباد هنر سير مي کرده و همه ي کوشش هايي را که براي طبقه بندي کارش در مقالات مفهومي يا در برگه دان هاي مورخان هنر به کار مي رفته، به مبارزه مي طلبيد. وي در سراسر دهه هاي پربار گذشته، آثاري آفريده که از نظر شيوه بيان و شگرد کار، يکسره با هم فرق داشته. عناصر سبکي که به گمان هنر مندان آن زمان دير زماني پيش از اين در گذشته پيکاسو مدفون شده بود ، به طور ناگهان سر بر مي آوردند و وي همين عناصر را با ديگر عناصر در مي آميخته تا دستاوردهايي نو و پر شگفت پديد آورد.

در وجود اين اسپانيايي کوتاه قد با آن چشمان سياه و خيره، نه يک نقاش و صد نقاش و هر يکي نوآورتر و پر خيال تر از ديگري نهان شده بوده است.

پيکاسو با ايستادگي بر آزادي هنر و حفظ استقلال استوار خود مي خواست از نقاشان سراسر اعصار به سبب خواري هاي بيشمار که کشيده بودند، انتقام بگيرد. وي کاشف دلاور و دم دمي مزاج، شيفته تجربه گري و سر انجام، هنرمندي بود که به نيروي دروني پوياي خود برانگيخته مي شده. در نزد نسل هنرمندان، آثار پيکاسو حکم دارو تلقي مي شده، که همچون محرک نيرومند و شگرفي در وجود تاثير مي گذاشته و حتي توجه بي اعتنايان را بر مي انگيخته. پيکاسو با نيروي حياتي بي باکانه اي سنت هايي را که در واقع، جز مشتي از تعليمات محافظت شده ي دانشکده هنر نبود، در هم ريخته. وي در دوران کودکي خويش، بسيار خودراي و چه بسا در خيلي از منابع به عنوان فردي کله شق نام برده شده. به جاي آن که به درس توجه کند، به ساعت خيره مي شده و حرکت آهسته ي عقربه ها او را افسون مي کرده است. او براي رقابت با پدرش، از سنين پايين، طراحي هايي را آغاز کرد که از نظر ترسيم خطوط و قدرت خارق العاده ي ديد و تخيل، در خور توجه بودند. نبوغ و استعداد پيکاسو چنان شگفت آور بوده که بنا به گفته ي خود او پدرش که از هنر فرزند متحير شده بود، قلم و تخته و رنگ خود را به او سپرده و اعلام کرده که ديگر هيچ گاه نقاشي نخواهد کرد. نخستين تصويرش که وي را به همگان شناساند. تصوير علم و نيکوکاري بود که پزشک راهبه اي را در کنار تخت يک بيمار عليل نشان مي داد. اين تصوير باعث شد که در سال 1897، وي در نمايشگاه هنرهاي زيباي مادريد، نشان شايستگي دريافت کند: مسئله اي باعث شد تا خانواده اش، وي را به آکادمي سلطنتي سن فرناندو در مادريد بسپارند، اما چيزي نگذشت که از آکادمي و آموزش هاي خشک آن خسته و به پرسه زدن در خيابانها مشغول شده. البته، گاهي نيز به موزه پرادو مي رفت و در آنجا، به شدت تحت تاثير هنر قرار مي گرفت. وي اجباري دروني به نقاشي کردن در خود حس مي کرده، اما نمي خواست صرفا از حالت هاي کليشه اي مدل رونگاري کند. اين احساس به پيوستنش به گروه نقاشان و نويسندگان شورشي آن زمان انجاميد که در صدر شکستن سنت ها بودند.

جواني او در روزگاري گذشت که تجارت آزاد جاي خود را به سرمايه داري انحصاري مي داد و تاثير آن بر هنر و هنر مندان با تاثير دوره هاي آرام و عادي تفاوت داشته است و هنرمندان را بر آن مي داشت تا واکنشهاي خود را نسبت به اوضاع و احوال مادي و ايدئولوژي پيرامون خود مورد ستايش قرار دهند: هنگامه اي که در آن، کهنه و نو در ستيزه خشونت باري درگير مي شوند.

 

 یکی از کارهای پیکاسو که به قیمت 26 میلیون دلار
در یک مزایده بفروش رسید!

پيکاسو در فوريه سال 1900، نخستين نمايشگاه خود را شامل طرح و رسم هاي دوستانش، برپا و در اکتبر همان سال، به همراه يکي از دوستانش براي نخستين بار به پاريس سفر کرده و در آنجا، از طريق لگا، سزان، وان گوگ و......با آخرين پيشرفتهاي صنايع هنري آشنا شده. از آثاري که در نتيجه ي اين سفر خلق کرده بود، رقاصه غمگين و آسياب گالت را مي توان نام برد. دو سال پس از اين سفر، يعني در سال 1901، پيکاسو به همراه يکي از دوستانش نشريه اي به نام نشريه هنر جوان را منتشر مي کند. اين سال را آغاز دوره ي آبي زندگاني پيکاسو نام گذاري کرده اند. دوراني که شيوه کار وي تغيير کرد و آبي رنگ حاکم بر آثارش شده بود. در اين دوره فقيران و ناتوانان موضوعات نقاشي او را تشکيل مي دادند. البته ، خود وي به اندازه ي تهيدستان پرده هاي نقاشي اش فقير و بي چيز بوده. در ماه آوريل سال 1904، پيکاسو براي هميشه بارسلون را ترک و در پاريس اقامت مي گزيند. در پاييز همان سال با فرناندو اوليويه آشنا مي شود و تا 1911 با او زندگي مي کند. در اين دوران رنگ صورتي بر نقاشي هاي وي حاکم مي شود و اين دوره از زندگي او را دوران صورتي ناميدند. موضوع نقاشي هايش نيز تغيير کرده و به سراغ دلقک ها، آکروبات ها و مقلدان مي رفته. پس از خلق تابلو دوشيزگان آوين يون، پيکاسومتوجه عناصر اصلي قرار دادي در طرح مضامين شد و اين نقطه ي آغاز سبک کوبيسم بود. پيکاسو با الهام از کارهاي سزان، طبيعت بي جان را به تصوير کشيده و در تابلوهايش متوجه اشکال هندسي شده. در سال 1909 بوده که وي نخستين منظره کوبيسم را خلق کرده. تابلو سر يک زن نمونه اي از اين دوران بوده است.
در سال 1918، پيکاسو با الگا کولکوا، يکي از اعضاي گروه باله در آن زمان ازدواج مي کند. او دختر يک ژنرال روسي بوده و مراسم ازدواج آنها به رغم اعتقادات نه چندان محکم پيکاسو، در کليسا انجام مي شود. نتيجه اين ازدواج پسري به نام پائلو بود که در سال 1921، به دنيا آمده. در اين دوران پيکاسو به خلق نقاشي هاي مجسمه اي مشغول شده که شديدا تحت تاثير مکتب کلاسيک بوده است. ازدواج پيکاسو با الگا، در سال 1935 به جدايي منجر مي شود و از معشوقه او ماري ترز والتر دختري به نام مايا به دنيا مي آيد.

بي قيدي زناشوئي پيکاسو مدتي طولاني در آن زمان به افسانه تبديل مشود. به غير از متعددي که پشت سر گذاشته بوده، هفت زن براي مدت ناپايداري در زندگي او نقش رسمي بانوي الهام بخش او را به عهده داشته اند، که او همه آنها را فريفته، عذاب داده و تحقير کرده است. علت اين جدايي هاي مکرر را برخي از مولفين بي گمان تربيت پيکاسو توسط زن ها، يعني مادرش، عمه هايش و خواهرهايش دانسته اند که پيکاسو هر جند هم قدر اين زن ها را مي دانسته اما به همان اندازه از تسلط آنها به وي گريزان بوده. سر انجام در سال 1961، با ژاکلين روک ازدواج کرده. ژاکلين تنها زن ماندگار در زندگي او بوده که تا زمان مرگ پيکاسو همراهش بوده است.

پيکاسو در 8 آوريل 1973، در اوج دلباختگي اش به ژاکلين درگذشت و ژاکلين روک نيز، که پس از پيکاسو شديدا از نظر روحي دگرکون شده بود. در سال 1986، با شليک گلوله خودکشي کرد. البته، از نظر عام او چيزي را از دست نداده: چرا که اين عمل ضروري، تنها وسيله خلاص شدن از بار سنگين بيست سال جنون هوس آلود بوده. ديويد دون کان که سال ها بهترين لحظه هاي آن ها را عکاسي کرده بود مرگ ژاکلين را چنين تفسير کرد: اين گلوله نبوده که او را از پاي درآورده، بلکه خاطره پيکاسو او را کشت.

 

پابلو پیکاسو

پیكاسو تنها یك نقاش حرفه ای نبود او كسی بود كه از تكنیك های مختلف برای خلق آثار هنری استفاده میكرد. تكنیك هایی كه تا آن روزگار هیچكس جرات استفاده از آنها را نداشت.

او در مجسمه سازی، قلم زنی، حكاكی روی چوب، معماری و ... تبحر داشت و همواره بدنبال چیزهای نو می گشت، سعی میكرد آنها را تجربه كند و احساسات خود را با آنها بیان كند، احتمالا" به همین خاطر هم بود كه تنها به نقاشی كفایت نكرد و بدنبال سایر رشته های هنری رفت. شاید ندانید كه صحنه های بسیاری از باله ها و اپراهای آهنگسازان بزرگ معاصر خود را طراحی میكرد و میساخت. مانند باله پوچینلا از دوست نزدیكش ایگور استراوینسكی! پیكاسو در سال 1881 بدنیا آمد و سالهای اولیه زندگی خود را در پاریس گذراند. در دوران جنگ جهانی اول به رم رفت و با یك بالرین روس ازدواج كرد. در سال 1927 با یك دختر 17 ساله آشنا شد و مدتی را با او زندگی کرد. در سال 1936 با یك خانم دیگر بنام Dora Maar كه عكاس بود آشنا شد و ... در سال 1943 با یك خانم دیگری كه نقاش بود آشنا شد و ... در نهایت از سال 1951 تا 1973 كه فوت كرد با خانمی بنام Jacqueline Roque زندگی میكرد.

ظاهرا" پیكاسو علاقه خاصی به زنها داشت و غیر از اینكه در زندگی غرق آنها بود تا مدت ها نقاشی های وی مشخصآ تنها راجع به زنها بود.

دو دوره اول هنری وی در طبقه بندی ها بنامهای Blue & Rose میباشد. در دوران آبی سبك كاری وی اغلب شامل سایه های آبی كشیده شده از اجسامی بود كه تنها به نیمی از آنها به تصویر كشیده می شد.
در دوران رز از آبی به سمت صورتی تمایل پیدا كرد و نقاشی های وی به دنیای واقعی نزدیكتر شدند.
او سپس به سبك كوبیسم روی آورد كه در آن اشیا را توسط اشكال ساده هندسی به تصویر كشاند.
پیکاسو از پایه گذاران سبك synthetic cubism بود كه در آن اشیاء از زوایای مختلف در یك شكل بصورت همزمان كشیده میشوند.

زندگی نامه ونسان ون گوگ

«ونسان ون گوگ» Vincent Van Gogh نقاش بزرگ هلندی، در روز ۳۰ مارس ۱۸۵۳ در «گروت زوندرت» (۲)هلند متولد شد و در ۲۹ جولای سال ۱۸۹۰ در یک مزرعه در «Aurers Sur Oise» فرانسه با گلوله خودکشی کرد. پدرش کشیشی بود که در دین تعصب زیادی به خرج می داد. دوران کودکی ونسان، در محیط خانواده و در نهایت دوستی و صفا سپری شد. نخست در شرکت «گوپیل» (۲) که کارش خرید و فروش آثار هنری بود، استخدام شد و چهار سال به این کار مشغول بود. سپس به لندن رفت و به تدریس فرانسه پرداخت. پس از آن به هلند بازگشت و نزد کتاب فروشی به کار مشغول شد. بعد به علت شور مذهبی که در او پیدا شد برای نجات و هدایت کارگران معادن بلژیک عازم آن دیار شد. ونسان در آنجا وارد یک آموزشگاه گردید و پس از گذراندن دوره ی آن، برای تبلیغ به شهر «واسم» رفت. ون گوگ در کلبه ای بیشتر اوقات خود را به پرستاری بیماران و تلاوت انجیل می گذراند، اما ساده دلی و رأفت و صراحت و بی دست و پایی او، خار راهش شد و از کار رانده شد. در کار عشق، نیز ون گوگ توفیقی نیافت و هر بار که به کسی دل بست، کار به بی مهری و جدایی انجامید.

در ۲۸ سالگی ون گوگ مردی بود بی شغل و پیشه، سرخورده و شکست دیده و در عالم خود غریب و تنها. به نقاشی دل بست، اما هر کس نقاشی او را می دید، چشم می گرداند. تنها برادر کوچکش «تئو ون گوگ» (۳) بود که مشوق او بود و برای او وسایل نقاشی فراهم می کرد. موضوع تابلوهای ون گوگ در این دوره، صحنه هایی است که از نزدیک با آنها آشنا بوده است مانند «کارگر معدن بلژیکی»، «دهقان هلندی» و غیره.ون گوگ هرگز برای هنر نقاشی تعلیم صحیحی ندیده بود، اما آثارش از همان آغاز از دیگران متمایز بود. به طراحی و ریزه کاری چنانکه معمول نقاشان پیشین بود، وقعی نمی گذاشت. سعی اش در آن بود که تصور ذهنی خود را به شتاب به تابلو منتقل کند. در تصور ذهنی ون گوگ از همان اوایل «رئالیسم» (۴) و «رمانتیسم» به هم آمیخته است و می کوشد تا حالت عاطفی صحنه هایی را که می کشد، بنماید. مدتی ون گوگ روزها را با شکم گرسنه به نقاشی و عاشقی در «آمستردام» می گذراند و برادرش هم چنان مخارج او را می فرستاد. در سال ۱۸۸۶ ون گوگ به پاریس رفت و در آنجا با «پل گوگن» (۵) و «کامیل پیسارو» (۶) و «تولزلوترک»(۷) و بعضی نقاشان دیگر آشنا شد و روش رنگ آمیزی نقاشان «امپرسیونیست» (۸) را مطالعه نمود و به آن مکتب تمایل یافت. همچنین تصاویر ژاپنی، با رنگ های صاف و روشن و خطوط موزون و سیال و جنبه قوی تزئینی، که چند سال بود به پاریس رسیده و در بسیاری از نقاشان جدید از جمله «گوگن» مؤثر بود، توجه او را جلب کرد. اما «ون گوگ» زیاد در پاریس نماند. از پاریس به «آرل» (۹) در جنوب فرانسه رفت. مناظره «آرل» با آفتاب درخشان و رنگ های سیراب و دل انگیز و گل و گیاه فراوان برای «ون گوگ» که در هوای نمناک و گرفته هلند تربیت یافته بود بهشت موعود بود.شادی وی از رسیدن به چنین اقلیمی حد نداشت. اتاقی گرفت و دست به نقاشی زد. مناظر سحرانگیز «آرل»، خرمن های گندم، راه های پیچان دهکده، درختان پرشکوه، سروهای شاداب، زنان آرل، و میز و صندلی چوبی و محقر خودش موضوع نقاشی او بود. عموماً در فضای باز و به خصوص در نیمروز که تابش آفتاب از همه وقت تندتر بود، به نقاشی می پرداخت. «ون گوگ» دیوانه ی رنگ بود، می خواست جوهر رنگ ها را در پرده ی نقاشی مجسم کند. در روز، ۱۴ تا ۱۷ ساعت نقاشی می کرد و آفتاب تند جنوب ساعت ها بر مغز او می تابید. تابلوها را برای برادرش «تئو» می فرستاد، و او آنها را به امید آینده انبار می کرد. در نامه هایی که به برادرش نوشته، غالباً ذکر از رنگ های گلها و درختان و آسمان و طبیعتی است که او را مسحور می کرد. در نامه ای به برادرش چنین می نویسد: «تئوی عزیز، من دیوانه ی مناظری هستم که پیش چشم دارم. امروز رفتم که تصویر باغچه ای را در نور خورشید تمام کنم. آن را تمام کردم و برگرداندم و پرده ی دیگری بردم، آن را هم تمام کردم... من رابطه ای میان رنگ های خود و موزیک «واگنر» حس می کنم... این رنگ ها نشئه عجیبی در من ایجاد می کنند... اصلا خستگی نمی فهمم و ...» اطاق خود را هم به گلهای آفتاب گردان با رنگ های زرد خیره کننده منقش کرده بود. روزها را به نقاشی و شب ها را به باده گساری می گذراند. گاه فکر این که سال ها طفیلی برادر خود بوده است، او را شرمنده می کرد؛ اما ضرورت نقاشی را مانند هوا برای خود حس می کرد و نمی توانست از آن دست بردارد. در سال ۱۸۸۷، یعنی دو سال پیش از مرگش، از «گوگن» در خواست کرد بیاید و با او هم منزل شود تا با یکدیگر نقاشی کنند. «گوگن» آمد و در کارگاه «ون گوگ» شریک شد. خرید با «ون گوگ»، و پخت و پز با «گوگن»، و فرستادن پول با «تئو» بود.

روزها با یکدیگر نقاشی می کردند و شبها را به میگساری می گذراندند. گاه بحث آنها به مشاجره می کشید، و گاه چند روز هر دو سکوت می کردند. «گوگن» نقاش دیوانه مانندی بود که زندگی و خانواده و ثروت خود را رها کرده و یکباره در پی نقاشی افتاده بود.

به هیچ کس و هیچ چیز اعتنا نداشت، اما رنگ آمیزی «ون گوگ» و گلهای آفتاب گردانی را که او می کشید، می پسندید. در نقاشی «گوگن» آرامش و انضباط بیشتر بود، و اقامت او در «آرل» در نقاشی «ون گوگ» بی تأثیر نماند. آثار «ون گوگ» در این مدت با تأثیر از «گوگن» سنجیده تر و آرامش بخش تر است . گاه طرح تابلو را «گوگن» فراهم می نمود و «ون گوگ» آن را تمام می کرد. با وجود سروری که وی از حضور «گوگن» داشت، یأس و غم در نهان وجود او را می خورد و مالیخولیایش شدت می یافت و کم کم آثار «جنون» در او آشکار می شد. هر روز چندین ساعت زیر آفتاب با سر برهنه نقاشی می کرد و برای آنکه حالت هیجانی را که برای نقاشی لازم داشت حفظ کند، در نوشیدن الکل افراط می کرد. یک روز در کافه ای با کارد برهنه در پی گوگن افتاد، گوگن فرار کرد و شب را از ترس به خانه نرفت.
گویند یکی از دختران میخانه هدیه ای از ون گوگ خواست و او از انجام آن ابا نمود و دختر به شوخی گفت:
«پس گوش بزرگ خودت را به من بده!»

چون روز عید میلاد شد، دختر دید یک بسته سفارشی را نامه رسان پست جلویش گذاشت، وقتی آن را گشود مشاهده کرد که محتوی گوش بزرگی است و از آن خون می چکد!!«تئو» پس از این جریان، فوراً به «آرل» آمد و ون گوگ در بیمارستان بستری شد. «گوگن» نیز بار خود را بست و عازم «بریتانی» (۱۰) شد و دوستی دیرین خود را وداع گفت. «ون گوگ» پس از مدتی بهتر شد، و نقاشی را از سر گرفت. این بار استهزا و مزاحمت اهالی ده نیز بر بی چیزی و تنهایی او افزوده شد. هر وقت ظاهر می شد، مردم آرل او را به عنوان دیوانه به یکدیگر نشان می دادند و گاه برای تماشای او زیر پنجره اطاقش گرد می آمدند. او روزها غالباً ساکت بود و در ضمن نامه ای به برادرش چنین نوشت: «آنچه از من مانده، جسدی نیمه ویران و ذهنی آشفته است که برای تو پانزده هزار فرانک تمام شده ...» از طرفی وحشت جنون آسوده اش نمی گذاشت. نامه های او در این ایام، همه اشاره به این معنی است : «جامعه، همه نقاشان جدید را دیوانه می داند، و چون چنین است عجیب نیست که نقاشان هم دیوانه بشوند!» و در نامه ی دیگری نوشت : «من هر چه دیوانه تر باشم به همان نسبت هنرمند ترم!!» و باز« اطبا به ما می گویند که نه

تنها «موسی»، «محمد»، «عیسی»، «لوتر» و سایر پیشوایان مذهبی، بلکه هنرمندانی چون «فرانس هالس» (۱۱) و « رامبراند» و «دلاکروا» نیز دیوانه بوده اند، پس عاقلان کدامند؟!» طولی نکشید که ون گوگ به بیمارستان برگشت و پس از چند هفته سکوت به تئو چنین نوشت: «من آنقدر نگرانی برادرانه در نامه های پرمحبت تو می بینم که وظیفه ی خود می دانم، سکوت را بشکنم. حال که این نامه را می نویسم به عنوان دیوانه نیست که با تو سخن می گویم؛ بلکه به عنوان برادری است که تو می شناسی و همه قوای عقلی خود را در اختیار دارد.» آنگاه شرح می دهد که چگونه همسایگان وی جمعاً از شهردار آرل خواستند که آزادی او را سلب کند و او را به بیمارستان بفرستد!

«تو می دانی که چه ضربه ای به جان انسان وارد می آید، وقتی به ببینید جمعی آنقدر پست بوده اند که همگی بر ضد بیماری متحد شده اند. به خصوص که من می کوشیدم با آنها مهربان باشم. هرگز نمی دانستم چنین نفرتی در دل آنها نهفته است.»کمی بعد ون گوگ از بیمارستان آزاد شد، اما خودش خواست که او را به «تیمارستان سن رمی » بفرستند، فقط تقاضا کرد که اطاقی به او بدهند تا بتواند در آن نقاشی کند. با تقاضای او موافقت شد و به برادرش چنین نوشت: «گمان نمی کنم از این پس بتوانم مرتب برای تو نامه بنویسم، زیرا روزهای من هم آنقدر روشن نیست که از عهده ی نوشتن عبارات مربوط برآیم.»در تیمارستان جز در مواقعی که او را منع می کردند، نقاشی می کرد و شب و روزش در اندیشه ی سروهای سبز و برگهای زیتون و گلهای آفتاب گردان و آسمان پرستاره می گذشت. دیوانگان درکنار او می ایستادند و کوشش او را برای جلوه گر ساختن جوهر رنگها نظاره می کردند. گاهی نیز غم عمیقی وجودش را فرا می گرفت و شکست و بی حاصلی خود را حس می کرد. یکبار به برادرش که تنها نگاهبان و دوستدار او بود چنین نوشت: «اگر محبت تو نباشد، رنجی که می کشم مرا بدون احساس ندامت به سوی خودکشی خواهد کشانید.»یک روز تئو مقاله ای از «اوریه» (۱۲) ، یکی از نقادان فرانسه، که در«Mercure de France» چاپ شده بود و سراسر تحسین آثار ون گوگ بود، برای او فرستاد.از دیدن این مقاله چشمان ون گوگ پر از اشک شد، نامه تشکری به اوریه نوشت و تذکر داد که مشعلدار مکتب جدید، او نیست؛ بلکه «مونتی چلو» (۱۳) است و نویسنده را دعوت کرد آثار «مونتی چلو» را ببیند، تا بداند از چه کسی باید تقدیر کند.

ونسان در مارس ۱۸۹۰ تیمارستان را ترک کرد و به هلند بازگشت و خود را در اختیار «دکتر گاشه» که دوستدار هنر بود و خود نیز از نوعی جنون خالی نبود، گذاشت.دکتر گاشه او را به بیمارستان «اوویر» که جای با صفایی بود، فرستاد و ون گوگ در اینجا یک تابلو از دکتر گاشه کشید که یکی از آثار ارزنده ی وی به شمار می رود.یک روز ناگهان آرامش عجیبی به او دست داد که هرگز نظیر آن را در خود ندیده بود. چنان سکوتی که حتی عطش نقاشی را نیز در او آرام کرد. طپانچه ای برداشت و به مرزعه ای رفت و در هوای آزاد، انتحار کرد. در سال ۱۹۳۵ «موزه هنرهای جدید نیویورک» قریب ۱۲۰ پرده از آثار او را در نمایشگاهی جمع کرد و در ۱۹۳۷ «موزه هنرهای جدید پاریس» نمایشگاه بزرگی از آثار او ترتیب داد. سبک ون گوگ خاص اوست و مکتب خاصی ایجاد نکرد و هنوز کسی نتوانسته است شیوه او را تقلید کند. اما مکتب «فوویسم» (۱۴) که براساس اهمیت و اعتبار «رنگ» در نقاشی قرار دارد، از تأثیر تابلوهای او به وجود آمد. همچنین آثار وی در پیشرفت مکتب «اکسپرسیونیسم» (۱۵) که به بیان احوال ذهنی به وسائط مجازی و اشکال مجرد نظر دارد، کمک نمود.

از آثار مهم ون گوگ می توان تابلوهای:

«خانه آنورس»، «رستوران سیرن»، « پرتره دکتر گاشه»، «گلدان» ، «باباتانگی Le Pere Tanguy»، «ناهار روستایی»، «زندانیان»، «دهقان هلندی»، «اطاق نقاش» ، «راهی از کنار سرو»، «سیب زمینی خورها»، «کارگر معدن بلژیکی» و «چهره خود نقاش» را نام برد.



 

۱) Groot Zundert
۲) Goupil
۳) Theo Van Gogh
۴) Realis
۵) P.Gauguin
۶) C. Pissaro
۷) T. Lautrec
۸) Impressioniste


۹) Arles
۱۰) Brittany
۱۱) Frans Hals
۱۲) Aurier
۱۳) Monticello
۱۴) Fauvism
۱۵) Expressinoisme

 






طبقه بندي: متفرقه،
برچسب ها:پيکاسو و آغاز سبک کوبيسم،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 260

[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 11:24 ] [ علیرضا ]

[ نظرات () ]

خوش آمدید

برای دیدن مطالب بیشتر به صفحه بعد بروید

مجله اينترنتي دانستني ها ، عکس عاشقانه جديد ، اس ام اس هاي عاشقانه
از ما حمايت کنيد
به s-e-you امتياز دهيد